کوچه خاطره ها
 
 
موضوعات

 
____________________
آرشيو مطالب

صفحه نخست

امرداد ۸٩

تیر ۸٩

فروردین ۸٩

اسفند ۸۸

بهمن ۸۸

دی ۸۸

آذر ۸۸

آبان ۸۸

مهر ۸۸

شهریور ۸۸

امرداد ۸۸

____________________
مطالب اخير

امشب

سلامی دوباره

دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩

سفرنامه

افتخار ایران

حقیقت زندگی

یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩

سخنی از نیچه

یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸

!کلمه ای که دیگه وجود نداره

____________________
صفحات وبلاگ

____________________
لينك دوستان

آنجا که سایه ها میخندند

پنجره ای رو به خورشید

قشنگ ترین اشتباه

رنگارنگ زندگی من

کوچکترین ستاره

پیشونی نوشت

سرنتی پیتی

دن کیشوت

to_reflect

پرواز خیال

درد و دل

عالیه

کوکوبو

کونای

شاراد

خوشه

سایه بون

نت عشق

خانم پ پ

عمو محسن

سایه های قلم

چتری برای سایه

دیوان یک دیوانه

خودمونی های صبا

چهار دیواری قلب من

دختری که حرف نمی زند

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 


 
 
 
 

شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩

امشب

از طبقه بالا اومدم پائین در گاراژ رو باز کردم هوای خوبی بود البته چند روزه که اینجا شده دقیقا هوای شمال ولی بدون دریا.

دستامو گذاشتم پشت ماشین و خودم و کشیدم بالا تا بشینم روی ماشین یکهو هوس یکدونه سیگار کردم (البته من سیگاری نیستم این واسه تفریح بود بد آموزی نشه یک وقتلبخند) یکدونه روشن کردم انگاری آسمون سوراخ شد بارون بود که به شدت میبارید.خیلی جالب بود لحظه زیبایی بود این و واسه این میگم چون من کمتر با لحظه خوشم و همیشه نگران فردام.

همش در حال نقشه کشیدن که این کارو بکنم بعدش اون کارو بعدشم ........ توی همین افکار بودم که یکهو به خودم گفتم شاید اگه ١٠ سال دیگه این لحظه رو ببینم  این حس بهم دست نده شاید دیگه حتی چیزهای کوچیکم شادم نکنن تصمیم گرفتم که از چیزهای کوچیک و لحظات شادی که خودم میتونم باهاشون خوشحال باشم بیشتر استفاده کنم.

چرا توی فرهنگ ما همیشه اینجوری بوده که بیشتر به غصه ها بال و پر بدیم تا شادیها چرا از بچگی بهمون یاد نمیدن که اونطوری زندگی بکنیم که از همه  لحظاتمون لذت ببریم.

آینده رو کی دیده کی میدونه چی پیش میاد این روزهای جووونی رو هم باید داشته باشیم یک کمی بهشون بها بدیم که اگه بره دیگه بر نمیگرده.

 

پيام هاي ديگران ()

 
 

چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩

سلامی دوباره

اومدم ............نیشخند

هوای همتونو دورا دور داشتم ولی اصلا حال و هوای نوشتن نداشتم ولی نمیدونم چرا خواستم دور باشم اما دوباره اومدم.

قول میدم این دفعه هوای غیبت به سرم زد صغری نباشه کبری باشهچشمک.

دلم واسه تک تکتون تنگ شده بود حتی واسه اینجا نوشتن.

اینها دردای غربته یکدفعه بروز میکنه منم که ............ هیجی بابا بی خیال...... دارم تفکرم رو عوض میکنم همچین آسون نیست ولی شروع کردم که مثبت باشم و مثبت فکر کنم.

به زودی دوباره میام دوباره میخوام همتون بیایید و تنهام نگذارید.

پيام هاي ديگران ()

 
 

دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩

 

چند روزی که ما اومدیم کیارش خیلی خجالتی شده چون هم مکان جدید شده و هم آدم های جدید هر روز میبینه برای همین همش خودش رو به من میچسبونه و کمتر با دیگران رابطه میگیره.

به خاطر اومدن ما هر شب خونه یکی از دوستانمون دعوت میشیم و خلاصه حسابی ایرانی بازی و دعوت بازی داریم که خوب کیارش حوصلش زود سر میره و زیاد راضی نیست.

امشب خونه یکی دیگه از دوستامون بودیم که دیدیم بچه کلی هایپر شده و همش داره فضولی میکنه برای ما باعث تعجب شده بود.

بعد متوجه شدیم که این وروجک رفته شکلاتهایی که توش م ش ر و ب بوده رو خوردهخجالت.

پيام هاي ديگران ()

 
 

سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩

سفرنامه

بالاخره نوبتی هم که باشه نوبت ماست!

همه ١٣ روز اول عید و میرند مسافرت ما درست روز ١۴ فروردین اومدیم مسافرت.اولش که خیلی دو دل بودیم بریم یا که نه ولی بالاخره تصمیم قطعی گرفتیم و به مدت ٣ هفته و ۴ روز اومدیم لوس آنجلس خونه یکی از دوستانمون البته میدونم که مدتش زیاده ولی خوب فعلا هستیماز خود راضی.

ساعت ١٢ شب رسیدیم اینجا و تا بارهامون و گرفتیم و رسیدیم خونه نزدیک ٢ بود و صبح زود هم قرار بود بریم سیزده بدر چون همه ایرانی ها اونجا جمع بودند جایی به نام پارک Balboa.

من هم چون توی شهر خودمون این همه ایرانی رو یکجا ندیده بودم خیلی برام جالب بود .اول صبح یک خانوم و آقا توی پارک منتظرمون بودند که از دوستهای دوستمون بودند .صبحونه و نهار رو اونجا خوردیم بعد از اون چند تا از خواننده ها از جمله سپیده, اندی, مایکل و مرتضی اونجا برنامه اجرا میکردند و برای من که برای اولین بار بود که از نزدیک خواننده ها رو میدیدم جالب بود. 

آهان این رو هم بگم که تا اونجایی که یادمه همتون میدونستید که شهر ما هواش خیلی سرده ولی از موقعی که ما هم اومدیم اینجا هوا سرد شده و تازه زلزله هم اومده خلاصه خدا بخیر کنه شدم عین قدم خیرنیشخند.

پيام هاي ديگران ()

 
 

سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩

افتخار ایران

نمیدونم چطوری احساسم رو بیان کنم با خوندن یک ایمیل که برام اومد اشک توی چشمام جمع شد.

واقعا آفرین و هزار آفرین به بعضی از جوونهای ایرانی که کارهایی رو انجام میدهند که من یا بهتر بگم خیلی از ما آرزوشو داریم که انجام بدیم و یا انقدر درگیر مسائل خودمون میشیم که فقط بیننده و یا شنونده هستیم.

اما وقتی میبینم که یک جوون اینقدر به تاریخ کشور خودش احترام میگذاره و با پای پیاده به پاسارگاد میره که بخواد سال جدید خودش رو با پدر ایران شروع بکنه به کسی که کلی به گردن ایران حق داره اینجا دیگه کلمات نیستند که احساسم رو بیان کنند تنها اشکهام هستند که بیانگر همه کلماتم هستند.

جوونی که هیچ چشم داشتی به جز احترام به پدرش نداره و طلب معجزه و نمیدونم از این قبیل حرفهارو نداره میره و سفره هفت سین رو اونجا پهن میکنه و جشن میگیره.

من که به این جوونهای با غیرت که الان چند ماهه که ازشون به جز رشادت و دلیری و عشق به ایران چیزی ندیدم میبالم و افتخار میکنم که خودم رو یک ایرانی بدونم.

 این هم  عکسی از این مراسم نوروز زیبا  امیدوارم شما هم مثل من به ایرانی بودنتون و فرهنگ دیرینه افتخار کنید بدرود.

پيام هاي ديگران ()

 
 

جمعه ٦ فروردین ۱۳۸٩

حقیقت زندگی

   جهان است شادان به پندار نیک

ز پندار نیک است گفتار نیک

چو پندار و گفتار تو نیک شد

نیاید ز تو غیر کردار نیک


گفتار نیک پندار نیک کردار  نیک

پيام هاي ديگران ()

 
 

یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩

 

عید همگی دوستان مبارک و ایام به کام.

دیشب با هزار مکافات همه جا رو گشتم تا هفت سین رو درست کنم.اینجا چون نزدیک ایستر هستش بیشتر میتونی هر چی که مربوط به ایستره رو پیدا کنی.همه چی پیدا میشه به جز وسایل نوروز.

ولی بالاخره درستش کردم.

یک خانواده عتیقه ایرانی توی این شهر هستند که بهایی هستند من به مذهبشون کار ندارم. ولی یک کارهایی میکنند که یک جور توهینه.مثلا چند ماه پیش مادر خانواده تماس گرفت که جشن فارق التحصیلی دخترمه شما هم بیاین خلاصه من هم با هزار زحمت اهالی خونه رو راضی کردم که بریم.وقتی رسیدیم دم خونشون هر چی زنگ زدیم هیچ کسی در رو باز نکرد نگو یک جای دیگه مهمونی گرفتند و اصلا آدرس رو به ما ندادند.خلاصه سر همون ماجرا همسر جان شروع کرد به غر غر که من میگم ایرانی ها اینجا همینجوری هستند تو بگو نه..... .

بگذریم تا اینکه الان حدود ٢ ماهی هست که زنگ میزد که عید نوروز همه ایرانی ها یک جا جمعند شما هم بیایید(تازگی یک چند خانواده ایرانی اینجا اومدند).باز هم با اصرار من همسری گفت من  مایل نیستم ولی اگه تو دوست داشته باشی بریم من هم همچین تمایلی نداشتم تا اینکه ١ شب مونده به عید زنگ زد که شیوا جون مهمونی به هم خورده ساری و از این حرفها حالا رو رو برم دوباره عصر امروز یعنی روز اول عید از تو مهمونی زنگ زده که پاشید بیایید الان همه هستند.آخه من به اینها چی بگم اصلا من نخوام مهمونی برم باید کیو ببینم.از آدمهای بی برنامه متنفرم.

امروز خیلی دلم سفره هفت سین توی ایران و در کنار خانوادم رو میخواست.خیال باطل

پيام هاي ديگران ()

 
 

دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸

سخنی از نیچه

مذهب مردم را متقاعد کرده که

مرد نامرئی در آسمان ها زندگی میکند که تمام

رفتارهای تو را زیر نظر دارد

لحظه به لحظه آن را

و این مرد نامرئی فهرستی دارد از تمام کارهایی که

تو نباید آن را انجام دهی و اگر

یکی از این کارها را انجام دهی او تو را به جایی می فرستد

که پر از آتش و دود و سوختن و شکنجه شدن و

ناراحتی است و باید تا ابد در آن جا

زندگی کنی ورنج بکشی

بسوزی و فریاد کنی و

ناله کنی

ولی او تو را دوست دارد!!!

فردریش نیچه

پيام هاي ديگران ()

 
Blog Skin